Archive | January, 2014

آخوند را بهتر بشناسیم لطفا پس تماشای این ویدئو بگوئید آیا به نظر شما این رفتار…

31 Jan

‫آخوند را بهتر بشناسیم

لطفا پس تماشای این ویدئو بگوئید آیا به نظر شما این رفتار یک استثنا است، یا همهٔ آخوندها حتی پرطرفدار‌ترین آنها (محمد خاتمی، حسن روحانی، هاشمی‌ رفسنجانی‌،…) نیز دروغگو و دورو هستند و مروج فرهنگ دورویی در جامعه‬


Advertisements

دیدن یا ندیدن متن سخنرانی مرضیه وفامهر در نشست اعتراض به آلودگی هوا پنجشنبه ده ب…

31 Jan

‫دیدن یا ندیدن
متن سخنرانی مرضیه وفامهر در نشست اعتراض به آلودگی هوا
پنجشنبه ده بهمن یکهزار و سیصد و نود و دو خورشیدی

اول سلام
خشنود هستم که سلولی از جنبش زنان ایران هستم چرا که باور دارم نمی شود عدالت خواه و آزادیخواه بود و برای حقوق از کف رفته ی زنان اندیشه ای
نکرد، کودکان و اقلیت ها نیز جای کلمه ی زنان بگذارید اما مسئله ی زنان
عمده تر است چرا که از کودکی تبعیض جنسیتی آغاز می شود و در هر اقلیتی
نیمی زنان هستند، پس توجه به حقوق زنان توجه به دیگر شاخه های نادیده
گرفته شده جامعه نیز هست
——————–
بودن یا نبودن؟
"بودن" گزیده ایم و هستیم.
داشتن یا نداشتن؟ قریب به اتفاق آدمیان "داشتن" گزیده اند و از میل به داشتن است که شهرها چه متمدنانه و چه غیرمتمدنانه سردرآورده اند.
اما پرسش من امروز اینست: دیدن یا ندیدن؟
" بودن" و "داشتن" با میل به زیستن آدمی هماهنگ تر بوده و به قصد بقا گزینش شده. اما متاسفانه "ندیدن" مفری برای بقا شناخته شده و عمده ی شهرنشینان لااقل در شهر من تهران "ندیدن" را گزیده اند.
این موجب بسیاری گرفتاریها شده و از این ندیدن ها یا دیدن و چشم بستن ها چه فجایعی که خفتمان نکرده.
روی سخن من به جدّ با مسئولین است چرا که "ندیدن و خاموشی گزیدن" را تحمیل می کنند.
چرا که نمی بیند و خاموشانه میگذرانند .
چرا که مسئولند و مسئولانه حرکت نمی کنند.
چرا که به واسطه این مسئولیتشان کارایی آنها بیش از دیگر شهروندان است و کارا نیستند
چرا که شخصا به دولت تدبیر و امید رای داده ام و از ریاست دولت ایران توقعِ توجه دارم.
نکته ای که ذهن مرا سال هاست درگیر کرده و امروز جای سخن گفتن از آن دارد رابطه ی آنارشیسم و شهر است. از اصفهان رو به انقراض و خوزستان مقتول می گذرم. به همین تهران که زیر آسمان ناپیدای آن راه می روم بسنده می کنم.
آنارشیسم تلاشی برای تخریب ساختارهای قهقهرایی، برای فرو ریختن دیوارهای جهل و برای شکستن ساختارهای قدرتمندِ سرکوب گر است و دلیل وجودی این تخریب، اندیشندگی و میل به نوزایی ساختارهای کمال گرایانه است، ساختارهایی که در آن هر فرد به تمامیّت خود دست یابد و بیان نفس داشته باشد، ساختارهایی که در آن میل به والایی و زندگی متمدنانه برتر از گذران روزمرزه باشد.
آنارشیسم یک حرکت اندیشنده است که پسِ تخریبِ ساختارهای قدرتمند اصولی چون آزادی، عدالت، گسترده شدن، اندیشنده شدن، پویا شدن، مسئولانه زیستن، به جنبش آمدن و به جنبش آوردن را در خود دارد. از این حیث بزِ گری چون من خودش را آنارشیست می داند.
اما وحشت من همه از آن روزی است که میل به تخریب و فرو ریختن نه از نوع آنارشیسم که از نوع هرج و مرج طلبانه ، و بی اندیشه ای برای بنیان نهادن زیستگاهی برتر فراگیر شود. هرج و مرجی که از هم گسیختگی را می خواهد چرا که از هم گسیخته شده و هیچ رویکرد قانونمند و ساختار گرایی را بر نمی تابد.
این از هم گسیختگی دیری است که آغاز شده و از قضا در ساختارهای اداری زودتر از هر جای دیگر تخم گذاشته. وظیفه مسئولان است که متوجه خطر شوند. وظیفه.
شهر زاییده هرج و مرج است یا زاینده آن؟
ما شهر را ساخته ایم یا شهر ما را؟
نگاهی گذرا به تهران به حد کافی گویاست.
ساختمان ها بی هویت، بدشکل، با کاربری نادرست.
برج های بالادستی ها در کوچه های تنگ و باریک و کومه های پایین دستی ها در کوچه های سیلاب گیر بدون فاضلاب.
خیابان های جنون زده ای که گسترده تر و طبقاتی می شوند تا اتومبیل های غیراستانداردِ بازارجهانی یا مونتاژ داخل را فرو بلعند. و سرمایه های کلانی که در پی آن به جیب سودجویان جاریست
بنزین غیراستاندارد
درخت هایی که قطع النسل می شوند. آن هم در سرزمینی که قطع درخت، قتل نفس بوده.
بی هویتی و ابتذال در آثار هنری انبوه سازی شده و وارداتی از چین و ماچین، آن هم در روزهایی که هنرمندان تجسمی داخلی مستعدمان صناری ته جیب شان نیست.
گروهی از زنانی که دیگر قلعه هم ندارند و کارشان به کف خیابان کشیده.
گروهی از مردان تهی دست که هدیه شان به خانواده، ویروس واگیریست که از زنان کف خیابان گرفته اند و به خانواده می برند. خانواده.
هزاران زن جوان کارتن خواب که به گفته ی ماموری در زندان، آمارشان به هفتاد و دو هزار می رسد.
جنین هایی که معتاد به شیشه و کرک متولد می شوند، یا جان می دهند یا باقی می مانند تا آمار جنون زدگان را در دهه های آینده به هزاران برسانند.
و آسمانی که آبی نیست، سیاه شده، آلوده است.
آلودگی که در اشکال مختلف افزون میشود، صوت و نور و رنگ و رفتار.
آلودگی ای که از شکل به محتوا، از بیرون به درون در حرکت است
بی هویتی ای که از شکل به محتوا تحمیل شده
از هم گسیختگی ای که از شکل به محتوا تحمیل شده
میل به تخریبی که از شکل به محتوا تحمیل شده
چنان که شکل شهر چنین باشد که هست، خانم ها و آقایان مسئول، رئیس جمهور محترم ایران، ریاست محترم سازمان محیط زیست، جناب آقای شهردار ، اضمحلال و تخریب و هرج و مرج گسترده تر خواهد شد و چنان در بافت اندیشه ی شهرنشینان و به تبعِ آن دوردست ترین روستاها نفوذ خواهد کرد که دیگر خدا هم جلودار نخواهد بود.
من وحشت دارم از مردمی که به آنها نداشتن هویت، نداشتن انسجام، نداشتن اندیشه، نداشتن هنر و نداشتن اخلاق با رسانه های مبتذل تحمیل شده است، مردمی که اگرچه سهل انگارانه "ندیدن" را گزیده بودند اما شبیخون دردمندی و وهم به خواب شبانه شان چنان نفوذ کرده که تمامیِ نداشته هایشان را یکباره دیده اند.
من وحشت دارم از مردمی که از هم گسیخته می شوند و دیگر "نبودن" را انتخاب می کنند. "نبودنی" که مبتنی بر بودنی از نوع والاتر نیست. "نبودنی" که نداشتن همگانی را عدالت می پندارند و شعارش" ندارم پس نداشته باش" " می خواهم نباشم پس تو هم نباید باشی" است.
نبودنی که میل به تخریب افسارگسیخته ای است و من و شما نمی شناسد، همه را می بلعد.
بی شک دیدن آسمان آبی این میلِ مخرب را به تعویق می اندازد و این احوال را به آرامی تغییر می دهد.
باشد که با توجه مسئولان به گوشزدهای روشنفکران پیشرو و هنرمندان ساختار شکن و مستقل، شهر از این دیوانگی بیرون بیاید و دل نگرانی ها و استقلال رأی ما حمل بر سیاه نمایی نشود.
باشد که از آسمانی نیلگون پرنده ی امید به اندیشه ی ما پر بکشد و در هنرمان رخنه کند نه با سفارش و توصیه ی آقای رییس جمهور چرا که ما همگان به تدبیر و امید باور داشته ایم و داریم.

مرضیه وفامهر‬

«شما دکتر بختیار را رها کنید، نگران این نباشید ما اگر بیایم بیشتر به نفع شماست!»…

31 Jan

‫«شما دکتر بختیار را رها کنید، نگران این نباشید ما اگر بیایم بیشتر به نفع شماست!»

«پرواز انقلاب» از زبان تنها زنده مانده در جمع اطرافیان خمینی بر پلکانِ هواپیما

درباره ی «پرواز انقلاب» بسیار نوشته و گفته شده است اما بی‌تردید، همه ی آنچه گفته شده صحت نداشته، و ناگفته‌های بسیاری در آن باره مانده است. جمعه ۱۱ بهمن به چگونگی سفر آیت الله خمینی در ۱۲ بهمن ۵۷ به ایران پرداخته شد. آن پرواز را چه کسانی سازمان دادند؟ پشت پرده چه بود؟ و …

ابوالحسن بنی صدر در صفحه آخر در صفحه آخر: بنا به خاطرات ژیسکار دستن در آن کنفرانس گوادلوپ ایشان و صدر عزم آلمان آقای شمیدت مخالف بودند با رفتن شاه، و اصرار داشتند که او بماند و غرب از او حمایت کند. کارتر مئ‌گوید که کار از کار گذشته، و راه حل دکتر بختیار را ارائه میدهد. در اینجا یک سند مهم که مدت کمیست من از اون اطلاع پیدا کردم، تا این زمان نمیدونستم. پیامی که آقای خمینی بعد از اینکه آقای بختیار نخست وزیر شده به حکومت کارتر داده، و گفته است که شما دکتر بختیار را رها کنید، نگران این نباشید ما اگر بیایم بیشتر به نفع شماست!

راه حل راه حل نه شاه نه خمینی بوده است ایشان می‌خواست راه حل را تبدیل کند به اینکه نه راه حل خمینی بهتر است

در برنامه افق با نام “ شاه رفت ” ( پخش شده در بهمن ۱۳۹۱) دکتر میلانی پژوهشگر تاریخ معاصر نیز در مورد این سند صحبت کرد و گفت نامه های زیادی میان خمینی و کارتر رد و بدل شده است که اسناد آن موجود است و خمینی در آنها به امریکا وعده مهار کمونیسم و فروش نفت را داده بود. همچنین در این برنامه افشا شد که مهدی بازرگان با آمریکایی ها و از جمله ژنرال هایزر تماس مستقیم داشته و خمینی و بازرگان هر دو در جریان نامه ها و تماس های محرمانه یکدیگر با دولت امریکا بوده اند. منصور فرهنگ نیز گفت که در تهران با رمزی کلارک مامور دولت امریکا بر ضد شاه به راهپیمایی می رفته است.‬


‫نامه‌های خمینی به کارتر: نگران این نباشید ما اگر بیایم بیشتر به نفع شماست! – سپیده دم‬
sepidedam.com
‫«پرواز انقلاب» از زبان تنها زنده مانده در جمع اطرافیان خمینی بر پلکانِ هواپیما، ابوالحسن بنی صدر در صفحه آخر‬

یه زمان نه چندان دوری بود که لابیست حکومت بودن مایه ننگ و نفرت بود و بدتر از اون…

31 Jan

‫یه زمان نه چندان دوری بود که لابیست حکومت بودن مایه ننگ و نفرت بود و بدتر از اون نزدیک بودن به نایاک که یک‌تنه داره وظیفه خطیر ماله‌کشی روی جنایات و آدم کشی‌های جمهوری اسلامی رو انجام میده و دسته دسته اعدام و سرکوب و بگیر و ببند در داخل رو در خارج از کشور تطهیر میکنه و می‌پیچه لای زر ورق و میره سر جلسه با وزرا و مقامات امریکایی و اروپایی. حالا وضعیت به شکلی شده که با افتخار اعلام عضویت می‌کنند و ولکام پارتی هم می‌گیرند برای هم.
قسمت تاسف‌بار ماجرا اینجاست نفهمیدیم چطور شد که فضای رسانه‌های خارج از کشور افتاد دست چنین آدم‌هایی و چی شد که اینطور شد که حالا یه مجری ساده و خبرخوان ِ اخبار یهو بشه اکتیویست سیاسی. مغز من دیگه توان تجزیه و تحلیل شرایط رو نداره والله قسم. فقط این رو دیگه باید تو مغزمون فرو کنیم که جمهوری اسلامی دیگه آخوند و ملا و ریش و پشم با سواد حوزه و زن چادری نیست.

اشكان منفرد
١١بهمن ١٣٩٢

NIAC is pleased to announce that our team is expanding! Former VOA Persian host Negar Mortazavi is joining NIAC as Director of Persian & New Media. Former NIAC intern Mina Jafari is also joining NIAC’s staff as a Graphics and Communications Associate.

http://ift.tt/1cDpVFl

شعری از طلوع، شاعری در وطن در پاسخ به اظهارات ابراهیم نبوی در مورد بی‌اهمیتی کشت…

31 Jan

‫شعری از طلوع، شاعری در وطن در پاسخ به اظهارات ابراهیم نبوی در مورد بی‌اهمیتی کشتار ۶۷

زمان ایستاده بر تارک تاریخ یک ملتی، تا شهادت دهد آزادگان جان شسته بر حق چگونه در لحظه لحظهٔ زمان یک ملت شهادت می دهند که دروغ و ظلم و تزویر که مشخصه زور مداریست، عمرشان کوتاه ولی به خون خفته گان برحق، در ذهن و فکر یک ملت جاویدند. هر چند که آن طنز پرداز رفیق قاتلان دیروز که امروز خود به طنز بدل شده، می خواهد دست خون آلود جانیان را با رنگ فراموشی بشوید، غافل از آنکه انوار جاوید حق، همه مکانی و همه زمانیست.

ابراهیم نبوی : ماجرای کشتار ۶۷ اهمیت خودش را برای نسلی که امروز در ایران زندگی می کنند از دست داده

این شعر تقدیم به همهٔ شاهدان جاوید خطهٔ آزادی

شاهدان دادگاه وجدان
بیشک همانا در سحرگاه رهایی
گاهی که طی گردد یورش‌های سیاهی
آنگاه که وجدانهای انسان دادگاهند
بیشک شهیدان شاهد این دادگاهند
این سرخ پوشان دیار فصل رویش
خون پیکران زندگی در گاه پویش
با چهره‌ای خونین و اسنادی ز ظالم
گویند که‌ای تاریخ رساتر گو به حاکم
کین شاهدان دادگاه خون پر گلانند
فریاد مظلومان تاریخ در زمانند
ای دادگاه قوم من ،تاریخ حک کن در دل خویش
از رمز و راز چاوشان خطهٔ کیش
از نو شکفتهٔ سرخ گل‌های ظفرمند
از خفتگان پر فتوح کوی پیوند
از کشمکش‌ها و ستیز آزمندان
از کینه و بغض گروه خود پرستان
از رنج‌های بیکران نسل فریاد
از رمزها پر فسون قوم شیاد
از کاروان مضطرب در حب و هستی
از مردگان زنده در بیداد و پستی
از دشت‌های خون رنگ جنگ خورشید
از اخگران شب ستیز صبح جاوید
بنویس بر لوح زمان تاریخ جاوید
در دادگاه رستخیز اسناد خون است
خون شهید رسواگر ظلم و فسون است

ایران -تهران طلوع

از شما تقاضا می‌کنیم این ویدئو افشاگرانه را حتما ببینید!
صداهای ماندگار؛ حقایقی تکان دهنده درباره ماهیت واقعی "حامی‌ ناقضین حقوق بشر" در لباس روشنفکر!

http://ift.tt/1bHZlGV

پاسخ شادی امين به سخنان چندش آور ابراهيم نبوی:

باید به حضور مطبوعاتی این لمپن اعتراض کرد. کجا هستند کسانی که دم از تعادل در ترکیب مصاحبه‌ها و مصاحبه شوندگان میزنند؟

سال ۶۷ رو با سال مرگ خمینی جنایتکار یکی میکنه … فقط این یک جمله نیست . این وجود و تار و پود سیاسی این هم پیاله جنایت است. این تاریخ این آدمه.
ایرادات این برنامه کم نبود. به چالش نکشیدن ایشون از سوی مجری برنامه ( سیامک دهقانپور ) باعث تاسف بود.
و به علاوه … این چه ترکیبی ست که نیمی از جمعیت تبعیدی و مهاجر رو زیر میگیره … و از دلایلشون کلامی گفته نمیشه.
هیچ زن تبعیدی نبود که بیاورند در این برنامه … ویدا حاجبی، الهه امانی، شهی و گلی و شادی و میهن و پروین و ناهید و هلن و هما و مهناز و آرام و صدیق و …. واقعا که این دولت و این نویسنده و طنز پردازش بد جوری با هم جور هستند. بلیط این ابرام نبوی رو من میپردازم زودتر بره … مونده چه کار؟

شادی امین
۲۶ دی‌ ۱۳۹۲‬

لطفا از سایت سپیده دم بازدید کنید http://sepidedam.com

31 Jan

‫لطفا از سایت سپیده دم بازدید کنید

http://sepidedam.com/

بعد از ده سال من هم دیدگاهم را درباره ی پروژه ی توقیف شده ی چای تلخ نوشتم و این…

31 Jan

‫بعد از ده سال من هم دیدگاهم را درباره ی پروژه ی توقیف شده ی چای تلخ نوشتم و این نسخه کاملتر از متن چاپ شده در روزنامه ی شرق است:

"!تلخی از کوته اندیشی بود نه از چای"
مرضیه وفامهر

۱

– بخوان.
– خواندم.
– شمرده تر!
– خواندم، شمرده تر!
دیوان راپس گرفت. پلک بست و بازش کرد، خواند، شمرده!
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم!
شیرجه زد توی فکر!

شلوار جین ساب رفته ی همیشگی ام ، تی شرت نه صد بار، بیست بار شسته ی همیشگی و چهره ی بی رنگ همیشگی ، سرم تراشیده ، با یک جفت کیکرس ولگردی ها و جفتک پراکنی های شبانه روزی ! به اندازه ی کافی آنارشیست برای فروریختن دیوارها و در کشمکش با شرمی مادرزاد!
ناصر تقوایی گفت: عین دختر توی فیلمنامه ام هستی. چند سالست می خواهم بسازم.
سال ۱۳۷۴ بود ، شهریور ماه .
با شرم پرسیدم: مگر چطوریست؟
گفت: خودش را توی چشم نمی کند اما حرف که میزند به مرور هی جذابتر میشود.
چشمانش قصه ی چای تلخ را به آنی دوره کرد، صدایش « به مرور » را کشید و سرش مثل صدایش تاب خورد و منحنی زمان را در فضای خانه ی میزبانکمانی صدرنگ کرد.

دیدار اول به شنیدن دردهای دلی گذشت همدل. اگرچه جوانکی بیش نبودم و لبخند همیشگی ام را به وظیفه سرباز صورت گماشته بودم تا رنجهای گزنده ام به جان دیگری نریزد، اما دنیا نیامده دردهای بی درمان تاریخی توی جانم حک شده بود. ژن ها این را می گفتند.

سال ۱۳۷۶ خورشیدی انگار تلاش بی وقفه جواب داد و قرار شد چای تلخ به یاری حوزه هنری تولید شود.
نشد! در اواخر ساخت دکورها کار متوقف شد و از آن تاریخ هر روز حلال ناخن دستهای نجیب تقوایی خرده خرده خورد میشود و بمباران شیمیایی و آلودگی آن در خاک جنوبمان را يادآوری می کند! بسکه با دستهایش خشت و خاک برداشته بود چراکه همیشه می گوید سر صحنه ی فیلم من یک کارگرم!

پرسیدم: آقا چرا هر شنبه میروی حوزه و فیلمنامه های دیگران را در جلسه های فیلمنامه خوانی بی چشمداشتی مشاوره می دهی؟ آنهم برای اینها که بعد از ده سال خانه نشیی نگذاشتند فیلمت را بسازی؟!
پرسید: بد است فیلم های دیگران با کیفیت تر ساخته شود؟! این برای رشد سینما خوبست.

سال ۱۳۸۲خورشیدی صدایی روی ماشین ضبط صوت تله فن خانه ی مشترک ما خودش را معرفی کرد و گفت: آقای تقوایی من تهیه کننده ام و می خواهم با شما کار کنم!
ناصر که آمد خبر دادم. گفت با آقای علیقلی پور و درویش در دفترشان ملاقات داشته، آنها بچه های سالم و حرفه ای هستند و چای تلخ را دو ماه دیگر ، بعد از پساتولید فیلم دوئل ، تهیه و تولید خواهند کرد.
گفتم : آقایی هم از جایی به اسم سبحان فیلم زنگ زده، ببین کیست و چه می خواهد؟
برای از دست نرفتن فصل دو ماه صبر و تاخیر در تولید، صحیح نبود . این شد که تقوایی به آن صدای روی ضبط صوت دستگاه تله فن اعتماد کرد!
زمان گذشت و روزی ناصر تقوایی به خانه آمد و گفت فردا برای تست بازیگری بیا سبحان فیلم. چند روزی بود که بازیگر می دید و برای نقش دختر هم چند نفری دیده بود.

۲

آقای تهیه کننده گفت : شما انتخاب مناسبی هستید اما اسمتان مناسب نیست. بایستی عوض کنیم.
پرسیدم: مناسب برای چه؟
گفت: سوپراستاری!
گفتم: برای سوپراستاری نیامده ام به این حرفه.
یاد میرزا، جد بزرگم افتادم! با خط بی نظیر و آواز خوش و بیداریهای شبانه و نوشتن اشعار و تذهیب و صحافی بی بدیل اوراق و هوشمندی مفرط و دستانی که زیبایی و ظرافت و نجابت دستان ناصر تقوایی را داشت . دستانی که نشان موجودی منحصر به فرد بودند. جدّی که اسم وفا و مهر را بر نتیجه هایش نهاده بود.
گفتم: اسم من قابل تغییر نیست.
چند روز بعد تهیه کننده با من تماس گرفت و ابراز دلخوری کرد که چرا پیشتر نگفته ام زوج ناصر تقوایی هستم و او این را از حسین یاری شنیده!
گفتم: برای آنکه عکس العمل واقعی و آزادانه ی شما را ببینم و شما معذوریتی نداشته باشید!

۳
به آبادان که رسیدم رفتم به اتاق آقای تقوایی ، پرسیدم: همخانه باشیم یا نه؟
گفت: نه ، تنها راحت تر کار میکنم.
میدانستم به حجم عظیم تنهاییش همیشه نیازمند ست و من هم که عالم تنهایی ، معشوق اول و آخرم بود او را تنها گذاشتم و با خانم آدینه همخانه شدم. اتاقی من و اتاقی او . در سکوت و هریک مشغول جهان ذهنی خویش.
نشسته پتویم را روی سرم می کشیدم که گرما و تاریکی و تنهایی کافی برای تخیل جهان چای تلخ داشته باشم. در آن غروب های سنگین و وهمناک حومه ی آبادان قهقهه ی گله ی شغالان در زمینه ی تخیل من آنی آرام نمی گرفت.
به گزارش آژانس های سازمان ملل بیش از شش هزار زن در جنگهای داخلی سیرالئون ۲۰۰۲-۱۹۹۱ ، بیش از چهار هزار زن در لیبریا ۲۰۰۳-۱۹۸۹، بیش از شش هزار زن در یوگسلاوی ۱۹۹۵-۱۹۹۲، دو هزار زن در جمهوری دموکراتیک کنگو، دهها هزار تا دو میلیون زن و برخی مکرر بین شصت تا هفتاد مرتبه در آلمان توسط شوروی ها مورد تجاوز جنسی قرار گرفته اند و حداقل صد هزار زن در برلین باور داشته اند که مورد تجاوز قرار گرفته اند که آمار بیمارستانی و سقط جنین ها آنرا تایید می کند و البته در چنین شرایطی احتمال تجاوز به پسربچه ها و مردان بی دفاع هم ممکن و گزارش شده است.
آماری در زمینه ی سربازان آمریکایی در عراق و عراقی ها در ایران پیدا نکردم اما به یقین آنها مستثنی نیستند و با این فکر بار زنان بی پناه خوزستان به دوشم چنان سنگینی می کرد که خوابیدن، عملی قبیح می نمود!

بعد به یاد می آوردم جوانان ایرانی که روی مین های پلاستیکی غیر قابل ردیابی ایتالیایی هزار تکه شدند و آنهایی که مثل برگ خزان با اسلحه های شیمیایی آلمانی فروافتادند، تسلیحات شیمیایی که ابتدا سلسله ی اعصاب را از کار می انداخت تا جوانان ما فرصت ماسک زدن نداشته باشند و سپس عمری ریه هاشان نه تنها تاب هوای کثیف این شهر، حتی آن روستای دور را نداشته باشد. صدای قلبم چنان شدت می گرفت که شغالان صبحگاهی خاموش می شدند.

با تنی که لانه ی کرور کرور ارواح به خون نشسته بود ، با گلویی که حنجره ی زنان صبور و تابناک خوزستان بود ، با اندیشه ای که جد کرده بود این همه را به دریچه ی دوربین برساند سر صحنه میرفتم و فکر کنید چه حالی میشدم وقتی کارگردان می گفت سیب زمینی درشت بیاورید و سیب زمینی ها گردووار بود و تدارکات طلبکارانه میگفت که سیب زمینی سیب زمینی ست، درشت و ریز ندارد، من اما میدانستم ریتم مورد نظر تقوایی در بازی صحنه ی بعد ربط دارد به اندازه ی سیب زمینی ای که پوست کنده خواهد شد. تاب وراجی ها و شوخی های دور و بریها را که به تفریح آمده بودند نداشتم و چنان حس توی تنم دست و پا میزد که انگار پوست من هم غلفتی کنده میشد.
رمقم گرفته می شد وقتی نیمه شب سر صحنه بودم تا در نمایی چراغی را به کبریت آتش کنم و تمام کبریت ها نم کشیده بود. سینماچی هایی که از صبح تا شب سابقه شان را شماره میکردند و میرساندند به دو سه جین فیلم سینمایی و مفتخر بودند به افزودن زباله های ضد هنر، اما نمی دانستند جعبه ی کبریت در محیط شرجی بایستی در کیسه ی پلاستیکی نگهداری شود.
غروبی که من بازی نداشتم و گوشه ای سر صحنه می چرخیدم، شنیدم که فیلمبرداری آنشب تعطیل است چراکه طراح صحنه و کارگردان دوتا پتوی سیاه رنگ سربازی ، دو عدد ملافه ی سفید و دو تا تشک پنبه ای قطور و دو تا متکا می خواسته اند و تدارکات دوتا متکا با دو عدد تشک نازک ابری و دو تا پتو با نقش پلنگ آورده و می گوید ما بیست تا پتو آوردیم ، کارگردان وسواس است و قبول نکرده. به مدیر تولید گفتم تعطیل نکنید، اجازه بدهید من میاورم. پابرهنه راه افتادم توی نخلستانهای بی سر و سوخته، کپر به کپر، پرسان پرسان رسیدم به زنی که پنج فرزند داشت و سه پتوی سیاه سربازی و فرش خانه اش حصیرهای مندرس جنگ دیده بود. دو پتو از لابلای رختخوابهای مختصرشان بیرون کشید و با لهجه عربی گفت: ببر.
زمستان استخوان سوز آبادان و چنین سخاوتی؟
پرسیدم: چطور تو این سرما می خوابید؟
گفت : یعنی یک شبه می میریم؟
گفتم: مدتهاست دنبال یک دله ی قدیمی و چند فنجان کوچک عربی هستم . برای فیلمبرداری قرض میدهی؟
نظر بلندش را چرخاند تا جعبه کهنه ای در گوشه ی کپر. با همه ی قلب گشاده اش قدم کشید تا گنجینه ی موروثی اش را نمایش بدهد.
گفت: اینها مال عزای حسین است. یعنی قابل ندارد اما برگردان.

در تمرینِ یگانه شدنِ پای برهنه ام با خاکِ خون آلودِ نخلستانِ منزوی، گامهایم می لرزید و با خودم فکر می کردم اینها بودند که دست خالی جنوب جانم را، جنوب مادرم، وطنم ، ایرانم را حرمت دار بوده اند و پاسدار. این مردم گشاده و صبور! این مردم تهیدست مانده و پر مهر و پایدار!

رسیدم سر صحنه، با دو پتوی سیاه در بغل، چهره ای یخزده و صدایی بی اختیار لرزان. از مدیر تولید خواهش کردم همآنشب پتوهای پلنگی را به آن کپر برساند. هر آدمی عمیقن متاثر شده باشد، همان میزان تاثر ایجاد میکند! آنشب به دستور مدیر تولید پتوهای پلنگ نشان به کپر رسید و شاید زن با شنیدن بوی نویی و دیدن جولان پلنگها در خانه، پرنده ی امیدش دوباره جان گرفت.
دقایقی بعد دوست آبادانیم خانم سلطانی به درخواست من دوتا تشک پنبه ای فرستاد سر صحنه و من رفتم که ملافه های شخصی و سفیدِ آغشته به تغزل شبانه ام را برای شروع فیلمبرداری بیاورم. آنشب مرتضی احمدی و گلاب آدینه کابوسِ پیرانِ فرتوتِ از جنگ و نامردمی را تصویر می کردند.
یکی از آن روزها به تهران فراخوانده شدیم. تهیه کننده به سرعت برنامه ریز و دستیار کارگردان ( محسن تقوایی و پیام مداح) را اخراج کرد و با من جلسه ای گذاشت.
درباره ی اشکالات سناریوی مصوب سخن گفت: چرا تقوایی چنین و چنان نوشته؟
گفتم: اصالت و وطن دوستی تقوایی بعد از نیم قرن کار فکری روشن است و شما اعتماد کنید.او که مستقیمن خودش و خانواده اش آسیب جنگ دیده اند به حد کافی دقیق و حساس است، در ضمن روستای سعدونی ، محل فیلمبرداری ، زادگاه اوست که بر حس مسئولیتش می افزاید.
در بازگشت به دستور تهیه کننده گروهی به عنوان گروه کارگردانی به ما ملحق شدند که برای کارگردان و بازیگران ناآشنا و جدید بودند.

۴
به سعدونی بازگشتیم . هر روز جناب تهیه کننده به من تله فن هایی میزد و می خواست به ناصر تقوایی پیغامش را برسانم که سناریو چنین شود و فلان صحنه چنان شود.

یک روز آقایی از این گروه به اصطلاح کارگردانی جدید آمد سراغم. حضرت آقای محرم زینال زاده، لباس افغانی پوشیده ، با موهایی پریشان، انگار از توی فیلم رفیق عزیزش محسن جان پریده باشد وسط ماجرا!
گفتم: سلام، در خدمتم.
گفت: به آقای تقوایی بگویید سر صحنه نیاید، شما باید هر روز دکوپاژ را از آقای تقوایی بگیرید و بدهید من!
گفتم: که چه؟
گفت: من خودم عین دکوپاژ ایشان می گیرم.
گفتم: گفتم میدانید اسم شما چیست؟ اگر بلد بودید کار ایشان را انجام بدهید که اسمتان می شد ناصر تقوایی. من در فیلمی بازی می کنم که سناریوش را خوانده ام و کارگردانش ناصر تقوایی ست. همان چیزی که در قرارداد آمده و من امضا کرده ام. برای نقش گرفتن و ستاره شدن نیامده ام که به فرهنگ خیانت کنم. در ضمن او گشنه ی زن نیست تا با من بی ثبات شود و قصه را عوض کند!
ساعتی بعد تهیه کننده زنگ زد. گفت: زینال زاده رفیق نزدیک من است، باید هر کاری می گوید انجام دهید ، در ضمن تغییرات سناریو را گوشزد کردند!

۵

جلسه ی بعدِ فیلمبرداری، لوکیشن همجوار خوابگاه در محله ی قصبه بود. یکی از معدود نخلستانهای هنوز سبز! قرار بود با مشربه ی مسی بر پلی روی نهر بایستم، بارها و بارها مشربه را پر آب کنم، بکشم بالا و خالی کنم و تکرار، پر، بال، خالی، پر، بالا، خالی و باز پر بالا، خالی. بقصد از پا درآوردن محصول تجاوز در شکمم. گریم زنی که شش ماه است غذایش آب و ذغالست تمام شد، گریمور شکم شش ماهگی را بست به کمرم و لباس پوشیدم و رفتیم سر صحنه. محلی ها جمع شده بودند به تماشا، با شرم چادر عربی را روی شکم کشیدم و سرم را پایین گرفتم و سریع از مقابل چشهایی گذشتم که پس از سالها فقدان تفریح و سرگرمی برای تماشا گردآمده بودند. گوشه ای ایستادم که جلوی چشم نباشم تا وقتی همه چیز آماده بود بروم جلوی دوربین. در نمای باز راهی میان نخلستان دیده میشد که دختر از میان آن میگذشت تا به پل برسد. راه پر بود از زباله های شهری، پلاستیک و قوطی فلزی!
تقوایی تک و تنها داشت با دست آنها را جمع میکرد. گروه کارگردانی جدیدالورود هم دست توی جیب منتظر بودند صحنه حاضر شود و گوشزد میکردند که هر آن نور میرود و غروب میشود.
یک آن شرم از تماشاگران را از یاد بردم، دویدم یک جاروی محلی از کناری برداشتم . به سرعت راه را جارو میزدم تا برای نمای باز آماده شود. گریمور از پس من میدوید که شکمت شل شده، دارد میافتد. بی اعتنا به همه شکم را سفت میکرد، جارو میکشیدم ، خاک توی چشمم، خاک توی دماغم، خاک روی سرم، خاک توی قلبم نفوذ میکرد. خاک خونآلود خوزستان داشت جگرم را میسوزاند. من جارو به دست سر باریکه راه رسیدم و تقوایی با بغلی پر از زباله به ته راه. با صدایی که در تمرینات تاتر پرورش یافته بود و برای تمام صحنه هایی که قرار بود فریاد اعتراض و درخواست آزادی باشد فریاد کشیدم: خوبه؟ و تقوایی با علامت سر گفت خوبه. جارو را پرتاب کردم کناری و مشربه را بغل گرفتم ، مثل زنی که تمنای حمایت از ضریحی داشته باشد. گریمور گفت واستا ببینم، باز شکمت شل شده!

یک برداشت گرفتیم، نور رفت و گروهِ دست در جیب آه کشیدند که ای بابا کاسب نشدیم. تقوایی گفت منورها را امتحان کنید تا نمای نخلستان در شب را تاریکتر شد بگیریم و اندوهگین رفت بطرف اتاقش. من و میترای گریمور هم به طرف اتاق رفتیم تا گلوی پر از خاک را بشوییم و مرتب تر برگردیم.
لختی بعد که به طرف نخلستان باز میگشتیم دیدم یک عروس مظلوم جنوبی دامنش آتش گرفته و در آسمان بال بال میزند و میسوزد و به سرعت نیست میشود و دامنش به عروسی دیگر میگیرد و دیگری نیز میسوزد و تمام میشود و بعد آتش به دامن عروس سوم و چهارم و … دوان دوان بازگشتم به طرف خوابگاه . به هر اتاقی میرسیدم فریاد میکشیدم آتش گرفته، نخلستان آتش گرفته تا رسیدم به اتاق تقوایی: نخلستان آتش گرفته، پیش ها، همان برگهای سبز آغوش گشوده ی نخل ها خاکستر میشوند و میبارند. آمد پشت پنچره و آسمان ِروشن را دید اما چه خوب که پنجره زاویه داشت و جان دادن نخل ها را ندید. این بود که بوی سوختن نخلستان و جان باختن اندیشه در ذهن مان ابدی شد.

۶
روز بعد بیدار که شدیم خبری از کار نبود. گروهی از تهران آمده بودند برای فهرست کردن وسایل ، یکی اعلام میکرد، دیگری توی جدولی وارد میکرد: دمپایی، دو جفت، کتری ، سه عدد، لیوان، بیست عدد، ….
مدیر تولید بلیط به دست آمد که امروز جمع و جور کنید فردا به تهران میرویم. صدابردار حالت تهوع و سرگیجه گرفت و توی رختخواب افتاد، فیلمبردار دست روی قلب گذاشته بود و رنگ پریده گوشه ای قدم میزد، گریمور دوید توی سرویس بهداشتی و بالا آورد. اما من آنروزها تسلیم بودن به جریان هستی تمرین ذهنی ام بود و حکمتِ پسِ وقایع را ردیابی میکردم. آرام به بچه ها گفتم امشب جشن چهار شنبه سوری را میگیریم ، نوروز تهرانیم تا بعد ببینیم چه میشود.
شب آتش بازی راه افتاد و اگرچه تمرین تسلیم و صبر مرا خندان و آرام نگهداشته بود و از آتش میپریدم اما دقیقه ای تصویر آن کوه غم که در اتاقش به هیاهو گوش سپرده بود از ذهنم دور نمی شد و همکارانم که یک به یک با اندوهی جانفرسا زردی چهره شان را به آتش می بخشیدند وشاید تسلیم بودن به جریان هستی تمرین میکردند. به تهران بر گشتیم و دله و فنجان های آن زن به او برنگشت. دردی که هر عزای حسینی یادم میآید!

۷

قضاوت نکنید ، این همه را آوردم که اضافه کنم من خوشبینانه صدای قلب آقای تهیه کننده و مدیر تولید و خیلی از عوامل دیگر تولید را می شنیدم. چیزی جز عشق به هم نوع در آن نشیندم اما کاش خودشان هم گوش میداند به صدایی که همیشه درونشان است. آنها علاقمند به کار و علاقمند به تقوایی بودند، اما سطح استانداردهای تولید فیلم چنان پایین آمده که تقوایی معتقد به استاندارد چاره ای جز در کناره ایستادن ندارد. با جان باختن گروههای متعدد سر صحنه ی فیلمبرداری های مختلف، کسادی بازار سینما، ابتذال و سطحی شدن انواع تولیدات تصویری این موضوع نیازی به اثبات ندارد.

از طرف دیگر عزیزانی که گروه تهیه را زیر فشار گذاشتند تا نفتِ سر سفره شان و جیرینگ جیرینگ سکه های تو جیبی شان به جیرجیر نیفتد، همه آدمهای نازنین و مهربانی هستند که فقط ذره ای تأمل و دوراندیشی نکردند و اکنون با در دست داشتن ده ها فیلم پرهزینه و وقت کش و بی خاصیت که تولید شده و توی هفت سوراخ قایم کرده اند تا دال بر ننگ نباشد، مرا مطمئن کرده اند تلخی از کوته اندیشی بود نه از چای! این را "زمان" که تنها یاور و پناهِ شرافتمندان است ثابت خواهد کرد، ثابت کرده است. توصیه می کنم به کانتاتا کارمینا بورنا گوش بسپارند. اشعاری از قرونِ تاریکِ وسطی که سده ها بعد کشف شد و کارل ارف تمام شورِ زیستنِ مدفون شده در آن دوران تاریک را با موسیقی از این ابیات بیرون کشید.

''من در سوگ زخمهای بخت نشسته
و با چشم خون گریانم
چرا که تنها موهبتش
پیوسته دریغ کردن شده ''

سپس خیال کنید تا روزی دیگر، سالی دیگر و بی تردید چند دهه دیگر من و شمای خواننده و ناصر تقوایی و آن تهیه کننده و این مدیر تولید و آن آبدارچی و آن باند اینورکی و این باند آونورکی، همه و همه توی گور تنگ خوابیده ایم و هفت کفن پوسانده ایم ، البته اگر گورستانی هنوز جا داشته باشد . جاییکه دیگر من و شما ندارد، مرگ عادل است و در برابرش همه برابریم. بعد به این سوالها در گور خیالی فکر می کنیم:

یک- ارزش آدمی به چیست؟ به اندیشه اش یا به زیستن در جسمی خالی از اندیشه؟ آیا تفاوت آدمی با دیگر موجودات هستی در رشد بیشتر بافت و غشاء مغز و در پی آن گسترش توان اندیشه ورزی، استنتاج و انتخاب نیست؟
دوـ آیا گرفتن جان از جسم آدمی گناه کبیره نیست؟
سه- آیا بین جسم و اندیشه، حذف اندیشه گناهی کبیرتر نیست که حضور و بقای آدمی بر این کره به لطف همین اندیشیدن بوده و هست تا هر کسی با آن معبودش را بیابد و بنوازد ؟

ما همه مسئولیم اگر که حتی بر دلمان حذف دیگری گذر کرده باشد، ما همه مسئولیم اگر که تنگ نظری کرده باشیم و بودن دیگری را تاب نیاورده باشیم. اما تا بیرون از گور هستیم زمان برای گشودن پنجره ای رو به دیگری داریم، تا دستمان از این جهان کوتاه نشده همدیگر را بشنویم و بشنوانیم. قسم به این قلم که علم الانسان مالم یعلم به خود هرگز اجازه نمیدهم چیزی بر کاغذ بیاورم بی که در آن رنگی از یگانگی و عشق با هستی ، چه همنوع و چه غیر همنوع باشد و تمام حرفم اینستکه بار دیگر بازگشت به صدای بخشنده و خلاقِ میان سینه مان، بار دیگر شنیدن صدای دیگری بدون بدبینی و اتهام، و تنها و تنها بار دیگر بخشش و عشق می تواند این جامعه ی فرو پوشیده در غبار تلخ اندیشی و بدبینی را که گذرِ نور در آن کندی گرفته و عبور صوت در آن ناممکن، بهبود بخشد. عشق و تنها عشق.
هم اکنون دیگری را لوحی ناخوانده بدان دوست من و اقرأ!
شمرده تر!
اقرأ!

مرضیه وفامهر
دی ماه یکهزار و سیصد و نود و دو خورشیدی
تهران — with Ahmadreza Darvish.‬